تبليغاتX
اكسيژن تنهايي

حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

پ.ن اول: چند وقتي است كه وقت مجازي شدن نمي يابم.... دوستان بزرگواري كنند.......

پ.ن آخر: اين را براي خالي نبودن عريضه گذاشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 18:3  توسط مير ِ الف | 
*صدای گریه....کودکی لاغر و نحیف با موهایی مجعد و پوستی لطیف. پیامبر گفته بود اسمش را بگذارند:" جعفر."

*ایستاده بود ، نماز می خواند.از خود بی خود شد. به هوش که آمد پرسیدند:" چه شد؟ "   گفت: "آن قدر آیات خدا را تکرار کردم که انگار از زبان گوینده اش می شنیدم."

*می لرزید. رنگ به رنگ می شد، گاهی قرمز، گاهی زرد. هر بار درباره جدش ،پیامبر، حرف می زد، این طور دگرگون می شد.

*جلوی امام را گرفت و داد زد:" تو برداشتی زود باش پولم را بده." امام فرستاد برایش کیسه ای پول آوردند، همان قدر که دزدیده شده بود. برگشت خانه اش. دید پولش آنجاست. آمد پول امام را پس بدهد.خجالت زده و شرمنده.امام نگرفت.                                                                                  _ما اگر چیزی به کسی ببخشیم، دیگر پس نمی گیریم!

*همه چیز را گفت؛ این که از کجا آمده ام، با کی آمده ام، با چی آمده ام،کی رسیده ام،برای چه آمده ام؟! یقین کردم. گفتم:" اشهد ان لااله الا الله."

*هر چهار تا شاگرد امام بودند ولی، نظراتشان خیلی با او فرق داشت. ابوحنیفه از امام درس یاد می گرفت، مالک از ابوحنیفه، شافعی از مالک و احمدبن حنبل از  شافعی. بعد ها هر کدامشان شددند رئیس یکی از مذاهب اهل سنت.

*امام با خانواده اش رفته بود پیش زیاد پسر عبدالله. زیاد پرسید:"امتیاز شما بچه های فاطمه بر دیگر خانواده ها چیست؟ " جواب داد:" امتیازی بالاتر از اینکه ما دوست نداریم از خانواده دیگری باشیم وهمه به جز مشرکین دوست دارند از ما باشند؟"

*ظهر در راه مکه. گفت:" ای داوود! می ایستیم برای نماز." مانده بودم توی بیابان بی آب و علف، آب از کجا بیاوریم. ریگ ها را با دستش پس زد. آب جوشید و بالا آمد.

*منصور گله کرده بود از امام. گفته بود:" چرا پیش ما نمی آیی؟"                                               جواب داده بود:" نه کاری کرده ام که از تو بترسم، نه اهل آخرت . معنویتی که لااقل به این امید پیشت بیایم. نعمتی هم برایت نمی بینم که بخواهم تبریک بگویم. تو هم که این پست . مقام را مصیبت نمی بینی که برای تسلیت بیایم. می شود بگویی برای چه باید بیایم؟"

*از بین شعله ها می گذشت و می گفت:" منم! پسر ابراهیم خلیل."                                          آتش زبانه می کشید. منصور دستور داده بود خانه امام را بسوزانند.

*روز آخر ،ساعت آخر، لحظات آخر...خوابیده بود توی بستر. گفته بود هدیه و پول بفرستند برای تمام دوستان و فامیل، حتی برای آن کسی که یک روز قصد داشت امام را بکشد.

*چشم هایش داشت بسته می شد. گاه گاه از گوشه و کنار خانه صدای گریه بلند می شد.همه بودند.منتظر نشسته بودند کنار بسترش. خودش گفته بود جمع شان کنند.هیچ کس نمی دانست این لحظات آخر چه می خواهد بگوید.نگاه کرد به صورت تک تک شان،گفت:" ما کسی که نماز را سبک بشمارد، شفاعت نمی کنیم."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/12ساعت 18:18  توسط مير ِ الف | 

دعاهاي زير از كتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند!

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

خدای مهربانم! من از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده.. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)»

 آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای عزیزم! کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 15:2  توسط مير ِ الف | 
معلم به شاگردش گفت: تنبل خجالت نمي كشي دو سال در يك كلاس مانده اي؟ شاگردش پاسخ داد: خودت خجالت نمي كشي كه بيست و پنج سال در همين كلاس مانده اي!!! "دكتر علي شريعتي"
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/13ساعت 21:13  توسط مير ِ الف | 

سلام.........

اگرچه وسعت سلامم را بوي خدا حافظي پر كرده است .

باور كن ! نمي خواهم ساحت لحظه هاي اكنون تو را با تشويش همواره خودم پريشان كنم، اما مي خواهم از دلتنگي هايم برايت بگويم آدمي هر چه باشد ، معنايش به علاوه دلتنگي است.

پس تويي كه اين طرف مخاطب هستي لزوما نبايد خواننده باشي فقط، مي تواني تا پايان اين سطر ها، صبورانه خودت را شكل سنگ بگيري ؛ يعني سنگ صبور اين سطرها باشي...

******

آن مرد داس دارد

مزرعه نه

گندم نه

دل نه

آن مرد داس دارد " حسين صابري"


اين مقدر بود

كه حتي قطاري كه مي بردش

سوتش خراب باشد..... " حسين صالحي"


خوش به حال آي با كلاه

كه روزهاي برفي اش گرم است

و آي بي كلاه چقدر شبيه من است

وقتي كه باد مي آيد "مجيد آخته"


گاهي دلم

به اندازه غاري كه آدم هايش به جاي ديگري كوچ كرده اند

مي گيرد

و تنهايي مثل مورچه اي روي دستم راه مي رود

گاهي دلم گلي مي شود

كه زنبوري در آن مرده است "رضا بروسان"


دست از دو لول كهنه ديروز بر ندار

از غيرتي كه سخت در اين روستا كم است "رضا بروسان"


اين روزها به اين فكر مي كنم

كه اين از بدي ابرها نيست

كه ماه را مي پوشانند

تا جهان را تاريكتر كنند " رمائيل"


جيغ مي زند: كمك!

جيغ مي زند: گرگ!

بره ها به سويي

و ديكته نا تمام

در گلوي آموزگار دريده مي شود " محمد تقي صبور جنتي"


پليس ها بازرسي ام كردند

اما نيافتند تو را

كه در سرزمينم ممنوع بودي "رمائيل"


تا گشت خيال دوست يار من و دل

جز ناله و آه نيست يار من ودل

من از پي دل مي روم و دل پي دوست

اين بود نصيب روزگار من و دل "اديب نيشابوري"


گر به پرواز و از سعي تپيدن رفتم

رفتم اما همه جا تا نرسيدن رفتم... "بيدل"


روز

با كلمات روشن حرف مي زند

عصر

با كلمات مبهم

شب سخني نمي گويد

حكم مي كند "شمس لنگرودي"

............................................................................

پ.ن. شرمنده چند وقتي بود هيچي نگفته بودم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/03ساعت 22:48  توسط مير ِ الف | 
سلام دوستان

چند وقتي اساسي فكر كردم ....

خواب هايي براي اكسيژن ديده ام كه....

به زودي خواهيد ديد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/02/19ساعت 22:0  توسط مير ِ الف | 

بُكش اين را به نگاهي كه من آن را بكشم

 كمكم كن كه همه ديده وران را بكشم

بايد از غيرت عشق تو چو چنگيز مغول

روز و شب يكسره ابناي زمان را بكشم

مثلا كار من اين است كه امشب بروم

_اصفهان، تا به سحر نصف جهان را بكشم

صبح از آنجا بپرم بندر عباس و به قهر

تا كه آرام شوم پير و جوان را بكشم

ببرم عقربه ها را به عقب تا كه سر_

 خواندن از ناز تو مرحوم بنان را بكشم!

يا نه هر طور شده ، سعي كنم توي دلم

اين همه هول ولا و هيجان را بكشم

 

آخرش چاره ام اين است گمانم كه شبي

خودم اين شيفته دل نگران را بكشم!                  

                                                                        (علي محمد مؤدب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/02ساعت 19:15  توسط مير ِ الف | 

سعي كرديم

از هر دري حرف بزنيم

تمام درها بسته شد





زدم عينك ، براي ديدن تو

دو تا چشم دگر هم قرض كردم!!




به دريا شكوه بردم از شب دشت

و زاين عمري كه تلخ تلخ بگذشت

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري مي زد به سنگ و بازمي گشت




غم دل با تو مي گويم غار!

بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟

صدا نالنده پاسخ داد:.........آري........نيست!!!




+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/14ساعت 22:37  توسط مير ِ الف | 

مجنون هنگام راه رفتن كسي را به جز ليلي نمي ديد. روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد. مرد نمازش را قطع كرد و داد زد چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت: من كه عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي كه من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/14ساعت 22:32  توسط مير ِ الف | 

 

      Made  in  china………….made in china………made in china……

داشتم وسايلم را تميز مي كردم !!!!

 

·       از وسط خيابان رد مي شدم كه چشمم به يك پرايد يشمي رنگ افتاد؛ قسمتي از شيشه جلويش

 خاك گرفته بود، نزديك تر كه شد ديدم روي همان خاك ها نوشته: " اللهم عجل لوليك الفرج"

 

·       ساعت3 نصف شب بود،خيلي خسته بودم؛ صبح ساعت 12 بيدار شدم! از اتاق كه آمدم بيرون صداي تلويزيون را شنيدم: شايد اين جمعه بيايد،شايد...




+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/14ساعت 22:10  توسط مير ِ الف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحيم




يك بار نشد اي مرد در خويش بياسايي
اين جاده برفي را تا چند بپيمايي
مي سوزي و مي سازي مي سازي و مي بازي
تا چند تنفس از اكسيژن تنهايي؟؟!

نوشته های پیشین
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
پیوندها
ارميايي از نسل سوم
گلبرگ
مجال مجازي
مشترك مورد نظر
آري اما اگر
عاشقانه هاي پسر نوح
شب شعر
سمارق
رنگ رفته دنيا
سنگچين
براده هاي روح
روزهاي پرتقالي
ريحانه آبي
مجاهدان مجازي
آری اما اگر
شاهگل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

شبکه وبلاگی مجاهدان مجازی